تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic امام صادق(ع) از پدران گرامي‌اش-عليهم السلام- نقل مي‌كند كه پيامبر(ص) فرمود:«خداوند تعالي براي برادرم علي بن ابيطالب برتري‌هايي قرار داده است كه آن‌ها را جز خودش كسي نمي‌تواند شمارش نمايد.پس هر كس فضيلتي از فضيلت‌هاي علي بگويد،در حالي كه به آن اقرار داشته باشد،خداوند گناهان او را-هر چند زياد باشد- مي‌آمرزد؛و هر كس فضيلتي از فضايل او را بنگارد،تا زماني كه آن نوشتار باقي است،پيوسته فرشتگان بر او طلب آمرزش مي‌كنند؛و هر كس به فضيلتي از فضايل علي گوش فرا دهد خداوند گناهاني از او را كه با گوش مرتكب شده است مي‌آمرزد؛و بالاخره آن‌كه اگر كسي به نوشتاري كه در آن فضايل علي نوشته شده است بنگرد،خداوند گناهاني را كه با چشم مرتكب آن‌ها شده بر او مي‌بخشايد». بحارالانوار/ج38/ص196به نقل از امالي شيخ‌صدوق فاروق اعظم-صلوات الله و سلامه عليه-
نيم نگاهي به فضايل علي(ع) و حوادث پيرامون سقيفه

             بسم الله الرحمن الرحیم                                          

وحى الهى نخستين بار در كوه حرا بر قلب پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نازل شد واو را به مقام نبوت ورسالت مفتخر ساخت.فرشته وحى گرچه او را از مقام رسالت آگاه ساخت ولى هنگام ابلاغ رسالت را معين نكرد.ازاين رو، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مدت سه سال از دعوت عمومى خوددارى كرد وتنها از رهگذر ملاقاتهاى خصوصى با افراد قابل وشايسته توانست گروه معدودى رابه آيين جديد الهى هدايت كند.تا اينكه سرانجام پيك وحى فرا رسيد واز جانب خدا فرمان داد كه پيامبر دعوت همگانى خود را از طريق دعوت خويشاوندان وبستگان آغاز كند:

وانذر عشيرتك الاقربين× و اخفض جناحك لمن اتبعك من المؤمنين× فان عصوك فقل اني بري‏ء مما تعملون .(شعرا:214 تا216)

«بستگان نزديك خود را از عذاب الهى بيم ده وپر وبال پر مهر ومودت خود را بر سر افراد با ايمان بگشا، واگر با تو از در مخالفت واردشدند بگو من از كارهاى (بد شما) بيزارم‏».

علت اينكه دعوت علنى با دعوت خويشاوندان شروع شد اين است كه تا نزديكان يك رهبر الهى ويا اجتماعى به او ايمان نياورند واز او پيروى نكنند هرگز دعوت او در بيگانگان مؤثر واقع نمى‏شود. زيرا نزديكان آدمى بر اسرار واحوال وملكات ومعايب او واقف‏اند. لذا ايمان خويشاوندان مدعى رسالت‏به او نشانه صدق او به شمار مى‏رود، چنان كه اعراض ايشان حاكى از دورى مدعى از صدق در ادعاست.

از اين رو، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به حضرت على -عليه السلام دستور داد كه چهل وپنج نفر از شخصيتهاى بزرگ بنى هاشم را به مهمانى دعوت كند وغذايى از گوشت همراه با شير براى پذيرايى آماده سازد.

مهمانان همگى در وقت معين به حضور پيامبر شتافتند. پس از صرف غذا، ابولهب عموى پيامبر با سخنان سبك خود مجلس را از آمادگى براى طرح دعوت وتعقيب هدف بيرون برد. مهمانى بدون اخذ نتيجه به پايان رسيد ومهمانان، پس از صرف غذا وشير، خانه رسول خدا را ترك گفتند.

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تصميم گرفت كه فرداى آن روز ضيافت ديگرى ترتيب دهد وهمه آنان را به جز ابولهب به خانه خود دعوت كند. بار ديگر حضرت على -عليه السلام به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم غذا وشير آماده كرد واز شخصيتهاى برجسته وشناخته شده بنى هاشم براى صرف نهار واستماع سخنان پيامبر دعوت به عمل آورد. همه مهمانان مجددا در موعد مقرر در مجلس حاضر شدند وپيامبر، پس از صرف غذا، سخنان خود را چنين آغاز كرد:

«به راستى هيچ گاه راهنماى مردم به آنان دروغ نمى‏گويد.من هرگاه(به فرض محال) به ديگران دروغ بگويم قطعا به شما دروغ نخواهم گفت واگر ديگران را فريب دهم شما را فريب نخواهم داد. به خدايى كه جز او خدايى نيست، من فرستاده او به سوى شما وعموم جهانيان هستم.هان، آگاه باشيد، همان گونه كه مى‏خوابيد مى‏ميريد وهمچنان كه بيدار مى‏شويد زنده خواهيد شد. نيكوكاران به پاداش اعمال خود وبدكاران به كيفر كردارشان مى‏رسند، وبهشت جاودان براى نيكوكاران ودوزخ ابدى براى بدكاران آماده است.

هيچ كس از مردم براى اهل خود چيزى بهتر از آنچه من براى شما آورده ام نياورده است.من خير دنيا وآخرت براى شما آورده ام. خدايم به من فرمان داده است كه شما را به وحدانيت او ورسالت‏خويش دعوت كنم. چه كسى از شما مرا در اين راه كمك مى‏كند تا برادر ووصى ونماينده من در ميان شما باشد؟».

او اين جمله را گفت وقدرى مكث كرد تا ببيند كدام يك از حاضران به نداى او پاسخ مثبت مى‏گويد. در آن هنگام سكوتى آميخته با بهت وحيرت بر مجلس حكومت مى‏كرد وهمه سر به زير افكنده، در فكر فرو رفته بودند.

ناگهان حضرت على -عليه السلام كه سن او در آن روز از پانزده سال تجاوز نمى‏كرد سكوت را در هم شكست وبرخاست ورو به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كرد وگفت:اى پيامبر خدا، من تو را در اين راه يارى مى‏كنم.سپس دست‏خود را به سوى پيامبر دراز كرد تا دست او را به عنوان پيمان فداكارى بفشرد.

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دستور داد كه على بنشيند وبار ديگر سؤال خود را تكرار كرد.باز على -عليه السلام برخاست وآمادگى خود را اعلام كرد.اين بار هم پيامبر به وى دستور داد بنشيند. در وبت‏سوم نيز، همچون دو نوبت قبل، جز على -عليه السلام كسى برنخاست وتنها او بود كه به پا خاست وپشتيبانى خود را از هدف مقدس پيامبر اعلام كرد. در اين موقع، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دست‏خود را بر دست‏حضرت على زد وكلام تاريخى خود را در باره حضرت على -عليه السلام در مجلس بزرگان هاشم چنين بر زبان آورد:

هان‏اى خويشاوندان وبستگان من، بدانيد كه على برادر ووصى وخليفه من در ميان شما است.

بنا به نقل سيره‏حلبى، رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، بر اين جمله دو مطلب ديگر نيز افزود وگفت:

«و وزير و وارث من نيز هست‏».

از اين طريق،نخستين وصى اسلام به وسيله آخرين سفير الهى،در آغاز اعلان رسالت ودر زمانى كه جز عده‏اى قليل كسى به آيين وى نگرويده بود، تعيين شد.

از اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در يك روز، نبوت خود وامامت‏حضرت على -عليه السلام را همزمان اعلام واعلان كرد مى‏توان مقام وموقعيت امامت را به نحو روشن فهم وارزيابى كرد ودريافت كه اين دو مقام از يكديگر جدا نيستند وهمواره امامت مكمل ومتمم رسالت است.

مدارك اين سند تاريخى

اين سند تاريخى را گروهى از محدثان ومفسران (1) شيعى وغير شيعى، بدون كوچكترين انتقاد از محتوا واسناد آن، نقل كرده‏اند واز مستندات مناقب وفضايل امام -عليه السلام دانسته‏اند. در اين ميان، فقط نويسنده معروف اهل تسنن، ابن تيميه دمشقى، كه راه وروش او در احاديث مربوط به فضايل خاندان رسالت وعترت روشن وشناخته شده است، اين سند را رد كرده، آن را مجعول دانسته است.

اين فضيلت تاريخى در مدارك زير نقل شده است:تاريخ طبرى، ج‏2، ص‏216; كامل ابن كثير، ج‏2، ص 24; شرح شفاى قاضى عياض، ج‏3، ص‏37; سيره حلبى، ج 1، ص 321و... اين حديث را پيشوايان تاريخ وتفسير به صورتهاى ديگرى نيز نقل كرده‏اند كه از نقل آنها خوددارى مى‏شود.

پى‏نوشتها:

1- به تفسير سوره شعراء، آيه 214 مراجعه فرماييد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 22:52  توسط هيئت تحريريه محبين علي(ع)  | 

                                            بسم الله الرحمن الرحیم

تبعيت از پيامبر

بدين سان على لحظه‏اى به خدا شرك نورزيد و از همه در اسلام مقدم شد (17) .او با تمام وجود اسلام را پذيرا شد و با همه هستى و وجود بدان ايمان آورد و در راه تبعيت از اسلام و نگاهبانى از آن و از آورنده آن از سر و جان مايه گذارد (18) .

زندگى او در دوران بعثت فصل جديد و ارزنده‏اى از زندگى را به روى او مى‏گشايد.دورانى است كه همه هوش و گوش او متوجه اسلام است.خانه پيامبر مدرسه وحى شد و محمد صلى الله عليه و آله معلم قرآن على.و طبيعى است كه از اين مدرسه و آن معلم چه فارغ التحصيلى تحويل جهان وجود داده مى‏شود.

پيامبر خود مى‏فرمود فرشتگان به مدت 7 سال بر من و على درود مى‏فرستادند زير در اين مدت شهادتى (از دنياى مردان) به توحيد از زمين به آسمان بالا نمى‏رفت جز از من و از على عليه السلام صلت الملائكة على و على على سبع سنين و ذلك انه لم ترفع شهادة ان لا اله الا الله الى السماء الا منى و من على (19) .

 

همگام با پيامبر

مقدمه

اينك محمد صلى الله عليه و آله به نبوت رسيده و با پروردگارش از طريق وحى ارتباطى ويژه دارد. فرشتگان مقربى به خانه او آمد و شد دارند و در اين خانه انوار رسالت و وحى درخشان است و ايمان و هدايت را در آن آشيانه است.

على عليه السلام چهارده ساله است و در اين خانه زندگى مى‏كند و تدريجا وارد دنياى نوجوانى شده و چهره و قيافه‏اى مردانه پيدا مى‏كند.دعوت پيامبر آشكار شد و او هنوز در عنفوان نوجوانى است.حيات او رنگ اسلامى دارد و على عليه السلام هم اسلامى مى‏انديشد.ناگزير همكار و كمك كار رسول است و اين همكارى را در نشر دعوت پيامبر و آشنا كردن گوش‏هاى جاهلان به حقايق اسلام نقش و تاثيرى فوق العاده است.

 

همگام با رسول خدا صلى الله عليه و آله

على از همان دوران خردسالى همگام پيامبر بود و در دوران سيزده ساله بعثت‏با او همگام‏تر.خود فرمود،همانند بچه شترى كه به دنبال مادرش روان باشد با او در حركت‏بود.به پيامبر نزديك بود،هم از نظر جسم و بدن و هم از نظر روان.رسول خدا صلى الله عليه و آله به او فرموده بود:خداوند به من امر فرمود ترا به خود نزديك كنم و به تو رموز و اسرار اسلام را بياموزم و تو آنها را فرا گيرى و آيه‏اى آمد و و تو گوش شنواى اسلام هستى (21) على عليه السلام همه جا و در همه موارد همراه و همگام پيامبر بود،در شادى و غم،در حزن و الم،و همه جا انس توام با خلوص خود را به پيامبر نشان داد. او عضوى از صف كوچك نماز جماعت پيامبر بود،و طبعا در صدمات و آزار وارده از مشركان سهمى و نصيبى داشت!!در طريق اين همگامى از رسول خدا انسانيت و اخلاق اسلامى،قرآن آموزى و فهم قرآن مى‏گرفت و انبوهى از همين ذخاير بود كه على را سرمايه حيات مى‏شد.

 

 

پي نوشتها:

------------

17-ص 123 كفاية الطالب

18-ص 61 ينابيع الموده

19-سيره ابن هشام ج 1 ص 246

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 9:11  توسط هيئت تحريريه محبين علي(ع)  | 

                                                           به نام یزدان

سقیفه در لغت به معنی سایبانی است که در حکم مهمانخانه شیخ قبیله و نیز محل اجتماع افراد آن قبیله است که در آنجا درباره همه امور قبیله گفت و گو می شود.

سقیفه بنی ساعده به قبیله بنی ساعده که از انصار مدینه بودند، اختصاص داشت که ”سعد بن عباده“ رئیس آن طایفه، در این مکان برای مشورت در امور مهم قبیله خود با بزرگان حضور می یافته است. مکان آن در ”باب شامی“ و در کنار چاه ”بضاعه“ قرار داشته و مسجدی نیز به همان نام در کنار آن بوده است.

هنگامی که پیامبر از دنیا رفت، در حالی که امیر المومنین به همراه بنی هاشم مشغول کفن و دفن آن حضرت بودند، انصار در سقیفه بنی ساعده گرد آمدند تا رهبر و جانشین پیامبر را برگزینند، بی توجه به وصایای پیامبر نسبی بر اینکه جانشین آن حضرت، علی بن ابیطالب است. این خبر به گروهی از مهاجران، ابوبکر و عمر و ابوعبیده جراح و همراهانشان رسید.

آنها نیز به سرعت خود را به سقیفه رسانده و در جمع انصار حاضر شدند. در میان انصار خزرجی ها می خواستند سعد بن عباده را جانشین پیامبر سازند. امام اوسی ها موافق او نبودند. در میان بزرگان خزرجی ها هم بشیر بن سعد، رقیب سعد بود و نظر مخالف داشت. ابوبکر و عمر به همراه ابو عبیده از این اختلاف نهایت استفاده را کردند. شعارهای انصار این بود که، انصار اسلام را یاری کردند و شهر مدینه ( مرکز اسلام ) شهر اسلام است.

شعارهای مهاجرین نیز این بود که پیامبر از قریش است و عرب نمی پذیرد که حاکم ایشان از قبیله ای  جانشین پیامبر از قبیله ای دیگر باشد.

چنانچه ابوبکر در جمع آنان گفت: خلافت و فرمانروایی تنها شایسته قریش است. زیرا آنان از لحاظ شرافت و حسب و نسب مشهورند و در میان قبایل عرب ممتاز. من به خیرخواهی شما، یکی از این دو تن را پیشنهاد می کنم تا هر که را که بخواهید به خلافت انتخاب و با او بیعت کنید. سپس دست ابوعبیده و عمر بن خطاب را گرفت.

در این هنگام گوینده انصار گفت: امیری از ما و امیری از شما باشد. عمر گفت دو شمشیر در یک غلاف نمی گنجند و دست پیش برده و با ابوبکر بیعت کرد. مهاجران دیگر نیز بیعت کردند. از انصار نیز ابتدا اسید بن خضیر و بشیر بن سعد و سپس دیگر انصار نیز باابوبکر بیعت کردند. سپس آنان در میان کوچه های مدینه راه افتادند و از هر کسی که می دیدند، بیعت می گرفتند. به این ترتیب امر خلافت در ابوبکر تثبیت شد.

همه این دقایق در حالی بود که علی بن ابیطالب به همراه اصحاب خاص و بنی هاشم به تجهیز و دفن بدن پیامبر مشغول بود.

هنگامی که رسول خدا رحلت فرمود دو گروه اصلی در مدینه وجود داشتند: مهاجران و انصار. پس از رحلت پیامبر، انصار که از جریان فتح مکه به این طرف در اندیشه مشکلات پس از رحلت رسول خدا افتاده و به دلیل ترس از تسلط قریش و مهاجران نگران آینده خود بودند، بی توجه به بیعتی که در غدیر با امام علی کرده بودند، در محلی به نام سقیفه بنی ساعده اجتماع کردند.
حباب بن منذر یکی از سران انصار در سخنان خود در سقیفه، انصار را برتر از قریش دانسته و گفت این شمشیر شما بود که اسلام را پیروز کرده است. مهاجران زیر سایه شما هستند و جرأت مخالفت با شما را ندارند از سوی دیگر چند نفر از مهاجران که در دو هفته پایان حیات رسول خدا دست به اقدامات مشکوکی زده بودند، با شنیدن خبر اجتماع سقیفه، به سرعت به سوی آن رفته و به بحث و گفتگو با انصار پرداختند آنها عبارت بودند از: ابوبکر، عمر بن خطاب و ابوعبیده جراح
قبل از آمدن این اشخاص، میان انصار بحث فراوانی شد. یکی از انصار گفت: شخصی را برگزینید که قریش ملاحظه هیبت او را بکند و انصار از او ایمن باشند. عدّه ای سعد بن عباده رئیس قبیله خزرج را پیشنهاد کردند. اسید بن خضیر که از اشراف قبیله اوس بود به مخالفت پرداخت و گفت: خلافت باید در قریش بماند. دیگران بر ضد او سخن گفتند. بشیر بن سعد نیز از قریش دفاع کرد. « عویم بن ساعده » گفت: خلافت جز از آن اهل بیت نخواهد بود، همان جایی قرارش دهید که خدا قرار داده است
این بحث ها نشان دهنده تضاد و رقابت داخلی انصار است. باید توجه داشت که انصار عمدتاً از قبیله اوس و خزرج بودند که قبل از اسلام دشمنی سختی با یکدیگر داشتند و اکنون کینه ها در حال بیدار شدن بود عمر و ابوبکر و ابوعبیده که از مهاجران بودند به سرعت نزد آنها رفتند. ابوبکر هنگامی که حرفهای انصار را شنید، چنین گفت: آنچه شما انصار درباره خود می گوید البته درست است و شما لشگر منسجم اسلام هستید، اما عرب خلافت را جز برای تیره قریش نمی شناسد
قریش برترین عرب از لحاظ نسب و اصالت خانوادگی اند. ابوبکر به اختلافات دیرینه میان آنان دامن زد و ادامه داد. اگر خزرجیان بر خلافت تسلط یابند، اوسیان از آن نخواهند گذشت و اگر اوسیان قدرت را به دست گیرند خزرجیان از آن نخواهند گذشت، در آن صورت همیشه میان آنان کشت و کشتار خواهد بود. من پیشنهاد می کنم که با عمر یا ابوعبیده که تنها مهاجران آن جمع بودند بیعت کنید. انصار اعتراض کردند و در نهایت یکی از آنان گفت: امیری از ما و امیری از شما باشد
عمر پاسخ داد: دو شمشیر در یک غلاف جای نخواهد گرفت. پس از آن دست ابوبکر را گرفت و با وی بیعت کرد. اسید بن خضیر از اوس و بشیر بن سعد اولین افراد انصاری بودند که در سقیفه با ابوبکر بیعت کردند پس از آنان بسیاری از انصار نیز بیعت کردند. هر چند کسانی چون سعد بن عباده با خشم و ناراحتی اجتماع را ترک کردند.

پس از خاتمه بیعت، آنان از محل خارج شدند و در کوچه ها به راه افتادند و به هر کس می رسیدند، می گفتند ابوبکر خلیفه شد، با او بیعت کن. دست او را گرفته و به دست ابوبکر مالیدند؛ چه آن شخص به این کار تمایلی می داشت یا نه.!!

نکته: باید توجه داشت که در سقیفه پس از کنار گذاشتن امام علی، رقابت قبیله ای آغاز شد و طبعاً در زمینه برتری قبیله ای قریش از همه بالاتر بود هر چند نفوذش در مدینه محدود بود.
مهمترین استدلال ابوبکر و عمر در سقیفه مسأله قرابت و خویشی با پیامبر و سن ابوبکر بود. در کنار آن برتری قریش و اینکه عرب زیر بار قبیله ای جز قریش نخواهد رفت. آنان تاکید داشتند که عرب نمی پذیرد که نبوت در یک قبیله و خلافت در قبیله دیگر باشد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 22:29  توسط هيئت تحريريه محبين علي(ع)  | 

 

چرا ابوبکر به عنوان خلیفه انتخاب شد؟

ذهبی در «تاریخ الاسلام» [1] می‌نویسد:

ابوبکر امتیازاتی داشت که به موجب آن به عنوان خلیفه معیّن شد، از جمله:

 

1) نماز ابوبکر در بیماری پیامبر اکرم  صلّی الله علیه و آله و سلّم

 پیامبر اکرم  صلّی الله علیه و آله و سلّم وقتی در بستر بیماری بود، ابوبکر را به جای خود برای اقامه‌ی نماز جماعت به مسجد فرستاد.

 

روایات نماز ابوبکر در بیماری پیامبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم

مسلم در صحیح خود از «عایشه» این‌گونه روایت می‌کند:

هنگامی که رسول خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم وارد خانه‌ی من شد، فرمود:

«بگویید ابوبکر با مردم نماز بگزارد. گفتم: یا رسول الله! ابوبکر مردی رقیق القلب و دل‌نازک است و هرگاه قرآن بخواند نمی‌تواند از گریه خودداری نماید  ای کاش غیر ابوبکر را فرمان می‌دادی ... دو یا سه بار این سخن را تکرار کردم و او فرمود: باید ابوبکر با مردم نماز بگزارد، شما همراهان یوسفید».[2]

در حدیث دیگری عایشه می‌گوید:

«هنگامی که رسول خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم بیمار شد، (همان بیماری که به فوت او انجامید). بلال آمد تا از وقت نماز آگاهش نماید، فرمود: بگویید ابوبکر با مردم نماز بگزارد. تا آنجا که فرمود: شما همراهان یوسفید. پس نزد ابوبکر فرستادیم و او با مردم به نماز ایستاد که پیامبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم در خود احساس سبکی کرد و با تکیه بر دو مرد بیرون آمد... و ابوبکر که وجودش را احساس نمود، خواست تا عقب برود که پیامبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم به او اشاره فرمود به جای خود بمان.

سپس آمد تا در کنار ابوبکر نشست و ابوبکر به پیامبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم اقتدا نمود و مردم به ابوبکر اقتدا کردند».[3]

طبری گوید که رسول خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود:

«آیا هنگام نماز فرا رسیده؟ شخصی گفت: آری، فرمود: به ابابکر دستور دهید با مردم نماز بخواند، عایشه گفت: ابوبکر مردی رقیق القلب است. به عمر دستور دهید.

پیامبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: به عمر بگویید و عمر گفت: من بر ابوبکر مقدم نخواهم شد، مادامی که او حضور دارد، پس ابوبکر جلو افتاد، و پیامبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم احساس نمود از شدت تب او کاسته شده است، پس از منزل بیرون آمد و چون حرکت پیامبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم به گوش ابوبکر رسید، خود را عقب کشاند و پیامبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم پیراهن او را کشید و خود در جای او قرار گرفت و رسول خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم نشست (نماز را نشسته خواند) و از همان‌جایی که ابوبکر انجام داده بود، پیامبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم نماز را ادامه داد».[4]

 

سؤال1:

اگر پیامبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم به ابوبکر دستور داده بود که با مردم نماز بخواند، پس چرا با زحمتی که قادر به راه رفتن نمی‌باشد، به مسجد می‌رود و به نماز مشغول می‌شود؟

 

سؤال2:

آیا حضور پیامبر در مسجد برای تأیید ابوبکر بوده است؟ اگر چنین است، پس چرا او را کنار می‌زند و پیراهن او را می‌کشد و خود جای او می‌ایستد و نماز می‌خواند؟

 

سؤال3:

اگر ابوبکر به پیامبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم اقتدا نموده است، چنانچه روایت می‌گوید، پس امامت او معنا ندارد. بنابراین، آیا ممکن است شخصی در زمان واحد و در یک نماز، هم امام باشد و هم مأموم؟

 

سؤال4:

این نمازی که ابوبکر به جای پیامبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم خوانده، کدام نماز بوده است؟ (صبح، ظهر، عشاء) و در کجا این امامت انجام شده است؟ و چرا محدثان اهل سنّت در کتابهای خود این قضیه را متناقض یکدیگر نقل کرده‌اند؟

 

سؤال5:

اگر این نماز دلیل بر اولویت ابوبکر در خلافت است، پس چرا مهاجرین و انصار و حتی خود ابوبکر در سقیفه به آن استناد نکرده‌اند؟

سؤال6: اگر نماز ابوبکر به جای پیامبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم موجب استحقاق او برای خلافت شده است، چرا «عبدالرحمن بن عوف» سزاوار خلافت نباشد؟ مگر نه این است که محدثان شما در مورد «عبدالرحمن بن عوف» از قول پیامبر اکرم  صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت نقل کرده‌اند و احدی از بزرگان شما در این روایت تشکیک نکرده‌اند که آن حضرت در حقّش فرمود: «صلّی خلفه».[5]

 

سؤال7:

آیا این نماز بر فرض ثبوت می‌تواند می‌تواند جای آن همه نصوص جلیّه از طرف پیامبر اکرم  صلّی الله علیه و آله و سلّم در حق امیر مؤمنان  علیه السّلام که فرمود: «یا علی انت منّی بمنزلة هارون من موسی»[6] و ... را بگیرد؟

 

سؤال8:

بر فرض ثبوت این موضوع، چطور پیامبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم در بستر بیماری وقتی که امر می‌کند ابوبکر به جای او در مسجد امامت کند هذیان نمی‌گوید!! اما وقتی که امر می‌کند قلم و کاغذی بیاورید تا بنویسم چیزی را که بعد از من به ضلالت و گمراهی نیفتید، به قول عمر نستجیر بالله آن حضرت هذیان می‌گوید؟!!![7]

اگر پیامبر اکرم  صلّی الله علیه و آله و سلّم هذیان می‌گوید، پس چرا قول آن حضرت را در نماز ابوبکر ملاک قرار داده‌اید؟؟

و اگر هذیان نمی‌گوید، پس چرا عمر به آن حضرت نسبت هذیان گویی را داد؟؟؟

 

سؤال9:

در زمانی که پیامبر اکرم  صلّی الله علیه و آله و سلّم در بستر شهادت بود، امر کرد که اصحاب در لشکر اسامه شرکت کنند و فرمود:

«جًهًّزوا علی جیش اسامة[8] لعن الله من تخلف عنه».[9]

و به نظر همه مورخان تا زمان شهادت پیامبر اکرم  صلّی الله علیه و آله و سلّم اسامه از جنگ بر نگشته بود، حال با توجه به این حقیقت آیا ابوبکر در لشکر اسامه شرکت کرد یا خیر؟ اگر شرکت نکرد، پس تخلف از امر پیامبر اکرم  صلی الله علیه و آله و سلّم را نموده است[10]. و اگر شرکت کرده است، در این صورت در مدینه نبوده تا توانسته باشد به جای پیامبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم نماز خوانده باشد.[11]

پس با وجود چنین تناقضی چه طور شما می‌گویید: ابوبکر به جای پیامبر الکرم  صلّی الله علیه و آله و سلّم نماز خوانده است؟؟

 

سؤال 10:

چرا پیامبر اکرم  صلّی الله علیه و آله و سلّم زنان خود را سرزنش می‌کند و آنان را همچون زنانی می‌داند که می‌خواستند حضرت یوسف را گمراه نمایند؟ مگر عایشه چه کرده بود که مستحق چنین ملامتی شد؟ جز اینکه وی می‌خواست چنین کرامت و بزرگواری را به پدرش اختصاص دهد؟ و یا به دلیل مخالفت با پیامبر رحمت  صلّی الله علیه و آله و سلّم که همه‌ی آزار و ایذای آنان را تحمّل نمود و حدیث (افک) را شنید و دم نزد تا اینکه آیه بر برائت عایشه نازل شد، امّا در اینجا آنان را همانند زنان گمراه کننده‌ی یوسف می‌داند!! آیا این همه مسائل کافی نیست که ما را وادار به اندیشه نماید که این دستورات و روایات چگونه بوده‌اند؟

ادامه دارد



1- تاریخ الاسلام ذهبی، ج2، ص584.

2- صحیح مسلم، کتاب الصلاة، ج1، ص313؛ صحیح بخاری، کتاب الاذان، ج1، ص87؛ مسند احمد بن حنبل، ج6، ص229؛ مسند ابی عوانه، ج2، ص114؛ و ... .

3- صحیح بخاری، کتاب الصلاة، ج1، ص85و92؛ صحیح مسلم، ج1، ص85 و 92؛ مسند احمد بن حنبل، ج6، ص210؛ سنن نسائی، ج3، ص99 و 100 و ... .

4- تاریخ طبری، ج2، ص230، ط بیروت.

5- مغازی، واقدی، ج3، ص1012؛ تهذیب الکمال، ج14، ص122.

6- همان.

7- عمر بن خطاب برای جلوگیری از امر وصیت آن حضرت، گفت:

«دعو الرجل فانه لیهجر!!! حسبنا کتاب الله»؛ «واگذارید این مرد (رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلّم) را؛ زیرا که او هذیان می‌گوید، کتاب خدا ما را بس است».

گذشته از اجماع علمای شیعه، اکابر علمای اهل سنت نیز به عبارت و الفاظ مختلف آن را نقل نموده‌اند:

الف) صحیح بخاری، کتاب العلم، بابا کتابة العلم، ج1 ص39، ج2 ص 118 - ج4،  باب قول المریض از کتاب المرضی، ص5 - ج6، باب مرضی النبی و وفاته، ص11 – ج4 کتاب الجهاد، باب جوائز الوفد، ص85.

ب) صحی مسلم، ج6 کتاب الوشیه باب ترک الوشیه ص 76.

ج) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید معتزلی، ج2 ص536 و ج2 ص20.

د) کامل ابن اثیر، ج2 ص217.

...

8- تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر، ج2 ص57 و ج8 ص60؛ معجم الکبیر، طبرانی، ج3 ص130؛ کنزالعمال، ج10 ص576؛ و ...

9- الملل و النحل، شهرستانی، ج1 ص23؛ تاریخ خلیفه ابن خیاط، ص63-64؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج6 ص52 و ... .

10- مضافا بر اینکه اگر بگوییم ابوبکر در لشکر اسامه شرکت نکرده، مشمول لعن پیغمبر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم شده است؛ زیرا طبق بعضی از نقل‌ها که در پاورقی شماره (9) نقل شد  رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم متخلفان از جیش اسامه را لعنت کرده است.

11- بیشتر مورخان اهل سنت تصریح کرده ان که ابوبکر جزئ لشکریان اسامه بوده است، از جمله:

طبقات الکبری، ابن سعد، ج4 ص46 و 136؛ تهذیب ابن عساکر، ج2  ص391 و ج3 ص215؛ کنزالعمال، ج5 ص312؛ تاریخ الخمیس، ج2 ص172؛ تاریخ یعقوبی ج2 ص93؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج1 ص53 و ج2 ص21؛ و ... .

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 14:4  توسط هيئت تحريريه محبين علي(ع)  | 

 

قرآن سخن پيامبران گذشته را كه نقل مى‏كند مى‏گويد همگان گفتند:

«ما از مردم مزدى نمى‏خواهيم، تنها اجر ما بر خداست‏».

اما به پيغمبر خاتم خطاب مى‏كند:

قل لا اسالكم عليه اجرا الا المودة فى القربى (1) .

بگو از شما مزدى را درخواست نمى‏كنم مگر دوستى خويشاوندان نزديكم.

اينجا جاى سؤال است كه چرا ساير پيامبران هيچ اجرى را مطالبه نكردند و نبى اكرم براى رسالتش مطالبه مزد كرد،دوستى خويشاوندان نزديكش را به عنوان پاداش رسالت از مردم خواست؟

قرآن خود به اين سؤال جواب مى‏دهد:

قل ما سالتكم من اجر فهو لكم ان اجرى الا على الله (2) .بگو مزدى را كه درخواست كردم چيزى است كه سودش عايد خود شماست.مزد من جز بر خدا نيست.

يعنى آنچه را من به عنوان مزد خواستم عايد شما مى‏گردد نه عايد من.اين دوستى كمندى است‏براى تكامل و اصلاح خودتان.اين اسمش مزد است و الا در حقيقت‏خير ديگرى است كه به شما پيشنهاد مى‏كنم،از اين نظر كه اهل البيت و خويشان پيغمبر مردمى هستند كه گرد آلودگى نروند و دامنى پاك و پاكيزه دارند(حجور طابت و طهرت)،محبت و شيفتگى آنان جز اطاعت از حق و پيروى از فضايل نتيجه‏اى نبخشد و دوستى آنان است كه همچون اكسير،قلب ماهيت مى‏كند و كامل ساز است.

مراد از«قربى‏»هر كه باشد مسلما از برجسته‏ترين مصاديق آن على عليه السلام است.فخر رازى مى‏گويد:

«زمخشرى در كشاف روايت كرده:«چون اين آيه نازل گشت،گفتند:يا رسول الله!خويشاوندانى كه بر ما محبتشان واجب است كيانند؟فرمود:على و فاطمه و پسران آنان‏».

از اين روايت ثابت مى‏گردد كه اين چهار نفر«قرباى‏»پيغمبرند و بايست از احترام و دوستى مردم برخوردار باشند،و بر اين مطلب از چند جهت مى‏توان استدلال كرد:

1.آيه الا المودة فى القربى .

2.بدون شك پيغمبر فاطمه را بسيار دوست مى‏داشت و مى‏فرمود:«فاطمه پاره تن من است.بيازارد مرا هر چه او را بيازارد»و نيز على و حسنين را دوست مى‏داشت،همچنانكه روايات بسيار و متواتر در اين باب رسيده است.پس دوستى آنان بر همه امت واجب است (3)

 

پى‏نوشتها

1- شورى/23.

2- سبا/47.

3- محبت پيغمبر نسبت‏به آنان جنبه شخصى ندارد،يعنى تنها بدين جهت نيست كه مثلا فرزند يا فرزندزاده او هستند،و اگر كسى ديگر هم به جاى آنها مى‏بود پيغمبر آنها را دوست مى‏داشت.پيغمبر از آن جهت آنها را دوست مى‏داشت كه آنها فرد نمونه بودند و خدا آنها را دوست مى‏داشت و الا پيغمبر اكرم فرزندان ديگرى هم دوست مى‏داشت كه آنها فرد نمونه بودند و خدا آنها را دوست مى‏داشت و الا پيغمبر اكرم فرزندان ديگرى هم داشت كه نه او با آنها به اين شكل محبت داشت و نه امت چنين وظيفه‏اى داشتند.

4- اعراف/158.

5- احزاب/21.

6- التفسير الكبير فخر رازى،ج‏27/ص‏166،چاپ مصر.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 22:7  توسط هيئت تحريريه محبين علي(ع)  | 

 

وابستگى انسان به متاع دنيا از خطرهاى بزرگ حركت تكاملى وى مى‏باشد.جاذبه مال و منال و مقام،و آنچه متاع دنيا به حساب مى‏آيد انسان را از مسير خود باز مى‏دارد.وابستگى به دنيا پر خطرترين دام سر راه انسان است.بسيارى اين خطر را احساس مى‏كنند.ليكن مهم چاره‏سازى اين مشكل است كه چگونه بايد از دام اين خطر رهيد.

نهاد دين كه رهنمود انسان در ابعاد گوناگون است،در اين عرصه هم ضمن شناخت و آگاهى دادن به واقعيت‏ها،راه حل ارائه مى‏دهد.دين وابستگى انسان به مال و متاع دنيا را به عنوان يك واقعيت و بر اساس گرايش طبيعى انسان معرفى مى‏نمايد.و براى رهانيدن انسان از اين علاقه‏مندى تلاش مى‏نمايد.و راه رهيدن اين وابستگى بريدن از دنيا و انفاق عنوان مى‏نمايد و به لحاظ شدت اين وابستگى رهيدن از اين خطر را آن چنان با اهميت مى‏داند كه جهاد با مال را در كنار جهاد با جان عنوان مى‏نمايد:

 جاهدوا باموالكم و انفسكم (1) .

 

هديه كردن مال در راه خدا همانند هديه كردن جان در راه خداست.

قرآن افزون بر رهنمود،الگوهايى نيز براى تأثير گذارى بيشتر ارائه مى‏دهد.و زندگى برگزيدگان را در جلو ديدگان انسان‏ها ترسيم مى‏نمايد.آنان كه از انفاق در راه خدا از هيچ تلاشى فروگذار نكردند.آنان كه از بهترين امكانات خود در سخت‏ترين شرايط در راه خدا گذشتند و در رفتار آنها نه تنها انفاق بلكه فراتر از انفاق ايثار جلوه‏گر است.

با بررسى چند نمونه از رفتار امام همام از خرمن فضايلش خوشه بر مى‏چينيم.

الف:فرزندان على و فاطمه(حسن و حسين)بيمار شدند.به آنها پيشنهاد شد براى بهبودى فرزندانشان نذر كنند.على عليه السلام و فاطمه عليها السلام و فضه در درگاه خدا نذر كردند هنگامى كه بر فرزندانشان آفيت حاصل شد،سه روز روزه بگيرند.خداى سبحان نعمت سلامتى را نصيب آنان كرد.اينك آنان بايد به نذر خود وفا كنند،ليكن چيزى در خانه على يافت نمى‏شود.على سه پيمانه جو براى فراهم آوردن نان قرض مى‏كند.سه روز روزه شروع مى‏شود.

يك پيمانه آن روز اول آرد و فاطمه عليها السلام چند گرده نان براى افطار روز اول تهيه مى‏كند.هنگام افطار كه فرا مى‏رسد مسكينى در خانه را مى‏كوبد همه نان‏ها را به وى داده با آب خالص افطار مى‏كنند!

روز دوم نيز همانند روز اول بخشى ديگر آرد را براى تهيه افطارى نان تهيه مى‏كنند،و هنگام افطار كه فرا مى‏رسد يتيمى در خانه را مى‏زند.همانند روز اول همه نان‏ها را به يتيم داده با آب خالص افطار مى‏نمايند.و براى روز سوم آماده مى‏شوند روزه بگيرند.

در هنگام افطار روز سوم كه همانند روزهاى پيش چند گرده نان تهيه مى‏شود،ناگهان اسيرى‏در خانه على مى‏آيد.و همانند شب‏هاى پيش گرده نان‏ها نصيب وى مى‏شود.افطار هر سه روز روزه با آب خالص سپرى مى‏شود!رخسار اهل بيت از گرسنگى رنجور شده است.رسول الله صلى الله عليه و آله وارد خانه على و فاطمه شده،رخسار رنجور آنان را مشاهده مى‏كند سبب مى‏پرسد فاطمه براى پدر توضيح مى‏دهد.آنگاه ايثار على و فاطمه تجلى مى‏نمايد و غذاى بهشتى نصيب خانواده عترت مى‏گردد.خداى سبحان ستايش از ايثار آنها بخشى از آيات سوره انسان را نازل مى‏نمايد : (2)

           يوفون بالنذر و يخافون يوما كان شره مستطيرا و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و   اسيرا . (3) «به نذر خود وفا مى‏كنند و از شر و عذاب فراگير روز قيامت در هراسند.طعام را با اين كه خود نياز دارند و محبوب آنهاست در راه خدا به مسكين و يتيم و اسير اطعام مى‏نمايند» .

ب:انفاق مال در راه خدا در صورتى تأثير گذار است و باعث تزكيه نفس مى‏شود و انسان را از وابستگى نجات مى‏دهد كه اولا انسان در انفاق خويش اخلاص داشته باشد ريا نكند،براى بدست آوردن خوشنودى خدا انفاق كند.ديگر اين كه از بهترين و پاك‏ترين اموال شخصى خود انفاق كند.انفاق چيزهايى كه به كار انسان نمى‏خورد يا افزون بر نيازهاى انسان است كه در تمام اين موارد محبوب انسان هم نخواهد بود،سازندگى و تأثير مطلوب را نخواهد داشت :

 و انفقوا من طيبات ما كسبتم . (4)

«از پاكترين و پاكيزه‏ترين اموال خود انفاق كنيد.»

على عليه السلام دو ركعت از نماز ظهرش را بجا آورده است.نيازمندى به وى خطاب نموده از او طلب كمك مى‏كند.على انگشتر قيمتى كه هزار دينارارزش داشت و انگشتر مخصوص پادشاه حبشه بوده و از جانب نجاشى به رسول الله صلى الله عليه و آله هديه شده بود و رسول الله صلى الله عليه و آله هم آن را به على هديه نموده بود،از انگشت خويش بيرون آورده و در حال نماز به نيازمند مى‏دهد. (5)

قرآن از اين انفاق ستايش مى‏كند:

انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكاة و هم راكعون. (6) «رهبر شما مردم،خدا و پيامبرش و آن كسانى‏اند كه به خدا ايمان دارند و نماز را به پا مى‏دارند و در هنگامى كه در ركوع هستند زكات مى‏پردازند».

ج:شخص گرسنه‏اى به رسول الله صلى الله عليه و آله مراجعه نموده طعام مى‏طلبد.حضرت كسى را براى تهيه طعام به حجره‏هاى همسران خويش مى‏فرستد.آنها مى‏گويند چيزى جز آب در حجره‏ها پيدا نمى‏شود.رسول الله صلى الله عليه و آله خطاب به حاضرين مى‏فرمايد چه كسى حاضر است اين شخص را امشب مهمان كند.على عليه السلام داوطلب مى‏شود همراه مهمان به منزل مراجعه مى‏كند.از دختر رسول الله صلى الله عليه و آله مى‏پرسد چه چيز يافت مى‏شود.فاطمه عليها السلام جواب مى‏دهند تنها غذاى بچه‏ها وجود دارد.على مى‏فرمايد مهمان را بر كودكان خويش برمى‏گزينيم.كودكان با شكم گرسنه سر بر بالين مى‏نهند اما مهمان رسول الله صلى الله عليه و آله را پذيرايى مى‏نمايند.خداى سبحان از اين ايثار على و فاطمه ستايش مى‏كند : (7)

و يؤثرون على انفسهم و لو كان بهم خصاصة . (8) «با اين كه خود شديدا نيازمند هستند ديگران را بر خود برمى‏گزينند.»اين است ايثارعلى عليه السلام در راه خدا.

البته در اين گونه موارد اسرارى وجود دارد كه چه بسا براى همگان آشكارنباشد،كه چگونه امام همام فرزندان تحت تكفل خويش را گرسنه مى‏خواباند و از قوت آنان مهمان پذيرايى مى‏نمايد؟ !آيا پيروان حضرت در اين حد مكلف هستند؟شايد كسى از فقها به چنين تكليفى فتوا ندهند.ليكن امام همام كه محرم اسرار است،اين چنين عمل مى‏كند.در هر صورت ايثار على كاملا بر پيروانش آشكار و شايسته الگوگيرى است.على از دست رنج و كار و تلاش خويش فراوان انفاق نمود.على در مزرعه بيل مى‏زد و نخلستان آباد مى‏كرد و از كد يمين و عرق جبين خويش هزاران بنده آزاد كرد:ان امير المؤمنين عليه السلام اعتق الف مملوك من كده يده. (9)

على عليه السلام در تلاش سازندگى براى همگان الگو بود.قنات‏هاى فراوان جارى نمود و نخلستان‏هاى بسيارى در اطراف مدينه آباد و سر سبز نمود در عين حال كه خود از زندگى در سطح بسيار پايين بر خوردار بود.چنين سازندگى و تلاش را انجام مى‏داد و به آن افتخار مى‏نمود.

على عليه السلام به گونه‏اى صحرا را آباد كرد و آب‏ها جارى مى‏نمود كه هيچ گونه وابستگى به مال و مزرعه و قنات خويش پيدا نمى‏كرد.وى قنات حفر كرد وقتى آب همانند گردن شتر به سوى آسمان فوران شد،فورا آن را وقف حجاج بيت الله الحرام و رهگذران نمود.امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد: رسول الله صلى الله عليه و آله زمينى را تقسيم نمود بخشى از اين سهم على شد.در ميان آن چشمه حفر نمود آب همانند گردن شتر جارى شد.فرمود بشارت بدهيد به ورثه كه اين صدقه خالص در راه حجاج بيت الله الحرام و رهگذران:و بشر الوارث هى صدقة بتة بتلاء في حجيج بيت الله و عابر سبيل الله. (10)

انفاق و ايثار امامان از بهترين اموال خويش و در سخت‏ترين شرايطنيازمندى صورت مى‏گرفت .اين چنين است آنان الگوى زندگى و تلاش در سازندگى براى همگان هستند.آنان با اين ارزش‏ها دلها را شيفته خود و چشم‏ها را خيره هنرهاى خويش نموده‏اند و وحى الهى و سروش آسمانى از سيره،انفاق و ايثار آنان،اين چنين ستايش مى‏نمايد.

پى‏نوشتها:

1.توبه، .41

2.نور الثقلين،ج 5،ص .470

3.انسان، 8

4.بقره، .267

5.نور الثقلين،ج 1،ص .643

6.مائده، .55

7.بحار،ج 41،ص .34

8.حشر، .9

9.فروع كافى،ج 5،ص .74

10.بحار،ج 41،ص .40

امام على(ع) الگوى زندگى صفحه 49

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 1:34  توسط هيئت تحريريه محبين علي(ع)  | 

زمينه

     شتر،چون به هيجان مي‌آيد كيسه‌اي كف مانند از دهانش خارج مي‌شود و صدايي از آن بر مي‌خيزيد.كوتاه زماني چنين است و چون هيجانش فرو مي‌نشيند،كيسه فرو مي‌رود.عرب به آن كيسه ‌«شِقْشِقَه» مي‌گويد.

     در يكي از روزهاي سال‌هاي پاياني حيات حضرت اميرالمؤمنين(ع)،گروهي از اصحاب و ياران، در محضر آن عزيز بودند. عبدالله‌بن‌عباس، يكي از برجسته‌ترين ياران و شاگردان، به مناسبتي، ذكري از مقام غصب شده خلافت آن حضرت به ميان مي‌آورد. خاطرات تلخ آن دوران در ياد حضرت علي(ع) زنده مي‌شود،سختي‌ها و دشواري‌هاي آن روزهاي سياه دوباره دلش را به درد مي‌آورد و از سوئي مي‌داند عبدالله‌بن‌عباس و بسياري ديگر از حاضران، از بسياري از اسرار آن روزها و روزهاي پس از آن، بي‌خبر، يا كم خبرند. از اين رو تصميم مي‌گيرد صحنه‌هايي كوتاه از حوادث بلند روزگار پس از رسول خدا(ص) را يادآور شود، و چنين مي‌كند. اما در حين سخن، يكي از افراد، كه گويا تازه از راه رسيده بود، يا گمان مي‌كرد سخنان حضرت پايان يافته است، نامه‌اي به دست آن‌جناب مي‌دهد و موجب مي‌گردد تا حضرت علي(ع) به خواندن نامه مشغول گردد و از ادامه سخن بازماند. ابن‌عباس از آن جناب درخواست مي‌كند تا به سخنان خويش ادامه دهد. مولاي متقيان مي‌فرمايد:

هَيْهاتَ يَابْنَ عبّاس! تِلْكَ شِقْشِقَهٌ هَدَرَتْ ثُمَّ قَرَّتْ

نه اي ابن‌عباس، اين‌ها كه شنيدي مانند آن بود كه شقشقه‌اي پديدار گشت و صدايي از آن برخاست و آنگاه آرام گرفت و فرو شد.

     و ابن‌عباس آزرده خاطر مي‌گردد و مي‌گويد:«سوگند به خداوند هرگز بر هيچ سخن ناتمامي مانند اين كلام اميرالمؤمنين، كه ناتمام ماند، افسوس نخوردم».

     از تعبير «شِقْشِقَهٌ هَدَرَتْ ثُمَّ قَرَّتْ» بر مي‌آيد كه حضرت اميرالمؤمنين(ع) در آن موقعيت نخواسته است اسرار بيشتري از حوادث سياه و ننگين آن دوران را افشا فرمايد. اما همين اندازه از بيانات آن‌حضرت،پرده از بسياري حقايق ناگفته و پنهان برمي‌دارد و از همين رو، اين سخنان در نظر دشمنان آئين محمدي و مذهب علوي چنان دشوار مي‌آيد كه مي‌كوشند به هر وسيله كه مي‌توانند عبارات خطبه را توجيه كنند يا حتي منكر صدور آن از جانب حضرت علي(ع)شوند.

     با چشم‌پوشي از بررسي‌هاي علمي و تخصصي، در اثبات درستي صدور خطبه از حضرت علي(ع) بهترين راه در اثبات درستي اين انتساب، شرح اين خطبه شريف است. به‌همين خاطر عمدتاً با بهره‌گيري از ديگر بيانات حضرت، اشارات آن جناب در خطبه شقشقيه را بسط داده، آنها را بررسي مي‌كنيم، و در ايم ميان با بخش مهمي از تاريخ پر غوغاي صدر اسلام با بيان و زبان اميرمؤمنان(ع) آشنا مي‌شويم.

 
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:26  توسط هيئت تحريريه محبين علي(ع)  | 

 

اهل سنّت! پاسخ گويد!!

سبقت در اسلام (سابق الاسلام)

فاروق اعظم ، اميرالمؤمنين حضرت علي بن ابيطالب عليه السلام شش ساله بود كه به خانه پيامبر آمد و تحت كفالتش قرار گرفت.همه گاه همراه و همدم پيامبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ  بود از راه و روش او،از سخنان و برنامه زندگى او بهره بسيار گرفت و نظم و انضباط زندگى را از او آموخت.

او چنان با پيامبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ  مانوس شد كه مى‏شد او را واجد همان روح و روان پيامبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ  دانست و الحق ارواح متجانس يكديگر را جذب مى‏كنند و ارواح متخالف به دفع هم مى‏پردازند.

على عَلَيْهِ الَّسَلام  كوچك و خردسال است ولى روحى عظيم از سنخ روح نبوت در اوست.پيامبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ  خود در سخنى فرموده بود من و على از نورى واحد آفريده شده‏ايم. بدين سان هم خوئى و انس آن دو با يكديگر امرى طبيعى بود.

ايمان او در كودكى

رسول خدا صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ  چهل ساله بود كه به نبوت مبعوث شد و على عَلَيْهِ الَّسَلام  در آن هنگام 10 سال بيشتر نداشت.رسول خدا صلى الله عليه و آله نبوتش را اظهار كرد.خديجه همسر او بر اساس آشنائى با سوابقش دعوت او را پذيرا شد و على عَلَيْهِ الَّسَلام  به عنوان دومين مؤمن به‏پيامبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ  و نخستين او از گروه مردان اين دعوت را پذيرا شد.

بدين سان او با فطرت توحيد به دنيا آمد و هرگز به سوى بت روى نياورد و هيچگاه به بتى سجده نكرد. در ايمان هم بر ديگران پيشى گرفت و تولد عقلانى خود را با اسلام آغاز نمود.خود در سخنى به همين نكته اشاره كرده و مى‏فرمايد:

«فانى ولدت على الفطرة و سبقت الى الايمان و الهجرة (1) .من بر فطرت توحيد به دنيا آمدم و در ايمان و هجرت بر ديگران سبقت جستم.»

‏و هم از كودكى خود ياد كرده و مى‏فرمايد:

«و لم يجمع بيت واحد فى الاسلام غير رسول الله صلى الله عليه و آله-و خديجة و انا ثالثهما ارى نور الوحى و الرسالة و اشم ريح النبوة (2) .2-در آن روزگار اسلام در خانه‏اى نيامده بود جز در خانه رسول الله صلى الله عليه و آله و خديجه كه من نفر سوم آنها بودم.نور وحى و رسالت را مى‏ديدم و بوى نبوت و پيامبرى را مى‏بوئيدم.»

اسلام او در كودكى مورد تاييد اكثر مورخان از اهل سنت است.ابن هشام در سيره خود مى‏نويسد

« او در 10 سالگى با بصيرت كاملى به پيامبر ]صلي الله عليه و آله و سلّم [ ايمان آورد و گوى سبقت را از ديگران ربود (3)»

ابن صباغ هم از زمان على پذيرش اسلام را در كودكى تاييد مى‏كند:

 «سبقتكم فى الاسلام طفلا صغيرا ما بلغت اوان حلمى (4) »

البته برخى از اهل سنت در اين زمينه نظر ديگرى دارند (5) «على اول من آمن» در اينكه نخستين فرد از مردان كه به اسلام ايمان آورده‏اند كيست؟ توده مردم از اهل سنت ‏سخنانى دارند كه مورد تاييد علماى آنها و گروه شيعيان نيست. همه علماى شيعه و اكثر علماى اهل سنت‏بر اين امر اتفاق دارند كه على عليه السلام «اول من اسلم» است و «اول من آمن».

پيامبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ  فرمود:

«يا على انت اول المؤمنين ايمانا و اول المسلمين اسلاما (6) »

طبرى هم در اين‏رابطه مى‏گويد: «او در ده سالگى به پيامبر ايمان آورد و گوى سبقت و ايمان را از ديگران ربود (7)

ابن هشام مى‏گويد: «بعث النبى صلى الله عليه و آله و آله يوم الاثنين و اسلم على يوم الثلاثاء (8) پيامبر ]صلي الله عليه و آله و سلّم [ در دوشنبه مبعوث شد و على عليه السلام در سه‏شنبه به او ايمان آورد.»

خود امام عَلَيْهِ الَّسَلام در موردى بسيار به اول من آمن بودن خود تصريح كرد كه يكى دو نمونه‏اش را در همين فصل خوانديم و اينك نمونه ديگر آن را بنگريم.او در سخن 131 فرمود:

«اللهم انى اول من اناب،و سمع و اجاب، لم يسبقنى الا رسول الله صلى الله عليه و آله و آله بالصلوة (9) -بار خدايا من نخستين كسى هستم كه به حق رسيده و آن را شنيده و پذيرفته است.هيچكس بر من به نماز پيشى نگرفت مگر رسول خدا صلى الله عليه و آله. »

اسناد در اين زمينه بسيارند و نخستين مسلمان بودن او مورد اتفاق فريقين است و حتى افرادى چون ابن اثير و ديگران به آن تصريح دارند (10) .و انگهى اهل سنت نمى‏توانند سخن على عَلَيْهِ الَّسَلام را در اين زمينه تكذيب كنند زيرا كه او را خليفه پيامبر مى‏شناسند.

 

زير سؤال بردن ايمان فاروق اعظم علي بن ابيطالب عليه السلام توسط نادانان متعصب از اهل سنّت:

بسيارى از علماى اهل سنت ايمان آوردن او را در كودكى قبول دارند ولى تشكيك كرده‏اند كه او بالغ نبوده و ايمانش درست نيست!!اين دعوى به چند علت رد است.

نخستين دليل اينكه رسول خدا صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ  كه سخن او حق است و فصل،اسلام او را قبول كرده.

ثانيا قرآن در داستان حضرت عيسى كه طفلى تازه متولد بود نقل مى‏كند كه از همان سن دعوى نبوت كرد:انى عبد الله آتنى الكتاب و جعلنى نبيا و... 11) و يا درباره يحيى مى‏گويد ما در خردسالى به او حكم نبوت و كتاب داديم:يا يحيى خذ الكتاب بقوة و آتيناه الحكم صبيا (12) .

و اين آيات ساخته شخص پيامبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ  نيست كه وحى الهى است.مى‏دانيم كه رسول الله صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ  از روى هوى و هوس سخنى نگفت و هر چه گفت وحى بود:

«و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى (13)

ثالثا بايد دانست فرق است ‏بين تكليف شرعى و مسؤوليت انجام وظيفه با قبول ايمان. اگر على عَلَيْهِ الَّسَلام  به سن بلوغ نرسيده است ‏بدين معنى است كه تكليف و مسؤوليت ‏شرعى ندارد، نه بدان معناست كه هر غير مكلفى حرف و باور او بيحساب است.

 

در مجلس خويشاوندان

شنيديد در سال سوم بعثت پيامبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ  مجلسى از خويشاوندان تشكيل داد و به حكم خداوند كه فرمان و «انذر عشيرتك الاقربين» (14) را صادر كرده بود ماموريت‏يافت‏به دعوت آنها بپردازد و چنين كرد:

در آن مجلس احدى دعوت او را اجابت نكرد.پيامبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فرموده بود «هر كه دعوت مرا براى نخستين بار بپذيرد وصى من وزير من و جانشين من خواهد بود.»و على عَلَيْهِ الَّسَلام  شهادتين گفت و دعوت او را اجابت كرد. رسول خدا صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ  باز هم همان سخن را تكرار كرد و تنها على عليه السلام او را اجابت نمود.براى بار سوم پس از شنيدن اجابت و شهادتين على عَلَيْهِ الَّسَلام  فرمود:

«انت اخى،و وزيرى،و خليفتى من بعدى (15) .تو برادر منى،وزير منى،و پس از من تو جانشين منى.»

و ابو لهب به مسخره به ابو طالب گفته بود تو از اين پس بايد تابع برادر زاده و پسرت باشى (16) .

آرى على عَلَيْهِ الَّسَلام  وزير و برادر و خليفه رسول خدا صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ  شد و در آن هنگام سيزده سال بيشترنداشت و در آغاز دوران نوجوانى،و بدون در نظر گرفتن شرايط عصمت و امامت او،تنها به اتكاى ديد عادى و طبيعى كه درباره ديگر افراد اين سنين هم مصداق دارد،در سن استدلال عقلانى و منطقى بود.اين عظمت روح على را نشان مى‏دهد كه در اين سن به منصب وزارت پيامبر خاتم رسيد.

پى‏نوشتها

1-نهج البلاغه

2-خطبه 234

3-ص 245 سيره ابن هشام ج 1

4-ص 16 فصول المهمه

5-محمد طبرى شافعى اسلام او را در 16-15 سالگى دانسته-ص 58 ذخائر العقبى

6-ابى الحديد،شرح نهج البلاغه ج 3 ص 258

7-ج 3 تاريخ طبرى ص 1160

8-ج 1 سيره ابن هشام ص 245

9-نهج البلاغه فيض ص 814

10-كامل ج 2 ص 22

11-آيه 30 سوره مريم

12-آيه 12 سوره مريم

13-آيه 4 سوره نجم

14-آيه 214 سوره شعراء

15-ص 217 تاريخ طبرى ج 2

16-همان سند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 9:58  توسط هيئت تحريريه محبين علي(ع)  | 

«شيعه» به جمعي از صحابه مهر ورزيده و از جمعي ديگر بيزاري مي‌‌جويد    

 

به گمانت مي‌رسد كه ما چه كساني را سبّ نموده و دشنام مي‌دهيم؟ آري، ما كساني از اصحاب با وفاي رسول‌خدا(ص) كه در مقام ايمان به خدا و رسول و كتاب خدا اخلاص خود را اثبات نمودند و پاس حرمت رسول خدا(ص) را در توصيه‌ها و سفارشات اكيدشان بالخصوص در حق عترت پاكش-عليهم السلام- داشتند –مانند:سلمان، مقداد، ابوذر،عمّار،جابر بن عبدالله انصاري،ابو سعيد خدري،خزيمه بن ثابت ذوالشهادتين و ...- دوست داريم و به آنان عشق مي‌ورزيم، و اين دوستي خودمان را نسبت به آنها را از اسباب تقرب به حق‌تعالي مي‌دانيم، تربت آنان را توتياي ديدگانمان قرار داده و از ارواح طاهره آنان استمداد مي‌جوئيم، و نسبت به اصحابي كه حال آنان بر ما مجهول است مهر سكوت بر لب زده و خاموش مي‌مانيم و قضاوت نسبت به آنان را واگذار به محكمه عدل پروردگار حكيم مي‌نمائيم، ولي نسبت به كساني كه قطع و يقين داريم كه اظهار دشمني با اهل‌بيت رسول‌خدا(ص) نمودند و عترت پاك آن سرور را آزردند و حقوق مسلّم آنان را پايمال كردند ساكت ننشسته،و با آنان همان گونه معامله مي‌كنيم كه خداوند جبّار منتقم در قرآنش با آنان معامله نموده1، و رسول‌خدا(ص)در روايات قطعي‌الصدور آنان را با بيانات مختلف نكوهش فرموده است.2

شيعه اماميه در امر تبري از جمعي از صحابه هيچ‌گاه از طريق اعتدال و ميانه‌روي خارج نشده بلكه براي اثبات مدعاي خودش به ادلّه‌اي كه صحّت آن‌ها نزد مخالفين به طور قطع و يقين ثابت است تمسك جسته و در نهايت متانت و وقار و بدون اينكه از آداب مناظره غفلت يا تغافل داشته باشد به اثبات مدعاي خود و ابطال ادلّه‌ي خصم پرداخته و در هيچ يك از اين امور از جاده انصاف و رعايت اصول عقل و آداب مناظره خارج نشده است.

بسي جاي تأسف است كه مخالفين شيعه هنوز نفهميده‌اند- و به بياني گوياتر  نخواسته‌اند بفهمند- كه شيعه در اين تفتيش و حق‌جويي، پيگير واقع بوده و به دنبال حقيقت  مي‌گردد تا از آن پيروي نمايد.

«شيعه»مي‌گويد: ما در اخذ عقائد و فهم تكاليف شرعي زير بار كسي مي‌رويم كه بتوانيم روز قيامت او را بين خداوند و خودمان حجت قرار دهيم، و نه تنها با خائنين و منافقين بيگانه‌ايم بلكه به فرمان خدا و رسولش آز آنان بيزاري جسته و هيچ‌گونه سر سازشي با آنان نداريم.

«شيعه»منطقي غير از اين نداشته و ندارد، نزاع شخصي با كسي در بين نيست بلكه جستجوي  از حقيقتي است كه به برهان عقل و نقل فقط، با دست يافتن به آن حقيقت امكان سلوك  مسلك نجات و سعادت وجود دارد.

اما چرا و چگونه  اين حقيقت بر كام مخالفين-كه خود نيز معترف به آن هستند- تلخ مي‌نمايد امري است كه بايد خود جواب آن را بدهند.

و شما خوب مي‌داني كه سبّ و لعن چيزي جز«دعا» و «خواستن» از باري‌تعالي نيست، اگر خداوند متعال خواست اين دعا را مستجاب فرمايد و الّا آن را قبول نمي‌كند.

حال انصاف بده آيا دعا بر ضرر شخصي و نفرين نمودن كسي قابل قياس با ريختن خون افراد خواهد بود؟؟؟

 

 ادامه دارد



1.  1.خداوند متعال در قرآن كريم سوره احزاب آيه 57 مي‌فرمايد:

«البته آنان كه آزار مي‌كنند خدا و رسولش را، خداوند آنان را در دنيا  و آخرت لعنت كرده (و از رحمت خود دور فرموده) و براي آنان عذابي با ذلّت و خواري مهيّا ساخته است».

تنها كاري كه بايد انجام داد اين است كه از روي ادله صحيحه و براهين قاطعه اثبات نمائيم كه آزار كنندگان خدا و رسولش چه كساني بوده‌اند؟كتب سيره و تاريخ و حديث از فريقين در دسترس همگان است

2.المعجم الكبير طبراني-3/93،مناقب ابن‌مغازلي-ص307،مسند احمد-2/442،تاريخ بغداد-7/136،شواهد التنزيل-2/72،سنن ابن ماجه-1/92،سنن ترمذي-1/248 و ابن عساكر(ترجمه امام حسن«ع»)-ص98

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 1:59  توسط هيئت تحريريه محبين علي(ع)  | 

اگر از اهل سنت بپرسيد نظر شما درباره صحابه‌اي كه عثمان بن عفّان را در مدينه كشتند چيست؟ فكر مي‌كنيد چه پاسخي خواهيد شنيد؟ جز اين كه بگويند قتل عثمان به دست صحابي عملي بود كه صحابه از روي اجتهادشان انجام دادند و گناهي در اين عمل بر گردن صحابه نخواهد بود، و علماء ما در كتابهايشان به اين مطلب تصريح نموده‌اند جوابي نخواهيد شنيد.

همچنين اگر بپرسيد نظرتان درباره عايشه و طلحه و زبير و همدستان اينان كه با اميرالمؤمنين علي(ع) روز جنگ جمل پيكار كردند چيست؟در حاليكه از طرفين شانزده هزار نفر كشته شدند و نيز بپرسيد درباره معاويه فرزند ابوسفيان و اتباعش كه در صفين با امير‌المؤمنين علي(ع) جنگيدند و حدود شصت هزار نفر از طرفين كشته شدند چيست؟ همان پاسخي را خواهيد شنيد كه در جواب سؤال اول مي‌دهند و معتقدند صحابه در اين امور به اجتهادشان عمل كردند و هيچ يك گناهي ندارند!!!

اما سؤال اين است آيا جواز اجتهاد منحصر به فرقه‌اي خاص از مسلمين است؟ يا براي همه حق اجتهاد هست؟؟

چگونه است كه اجتهاد در قتل صحابه(كه از طرف عايشه و طلحه و زبير و معاويه و اتباعش صورت گرفت)، و نيز اجتهاد در قتل خليفه(عثمان بن عفّان) جايز باشد، و نيز روا باشد اجتهاد كردن در جنگ با برادر رسول خدا(ص) و پسر عمويش و شوهر دخترش فاطمه زهراءسيده‌ي زنان عالميان،دانشمندترين خلائق،زاهدترين بندگان،نزديك ترين مردمان به رسول گرامي(ص)،وارث علم خاتم الانبياء،آن كه عمود اسلام به شمشير او بر سر پا شد،آن كه خداوند متعال و رسول دو سرا به ستايش‌هايي بليغ او را ستودند به گونه‌اي كه دوست و دشمن اعتراف دارند و راهي براي انكار فضايلش نبوده و نيست، آن كه خداوند عالميان در قرآنش ولايت او را بر همه مردم قرين ولايت خودش قرار داده آنجا كه مي‌فرمايد:

«انما وليكم الله و رسوله و الذين امنو الذين يقيمون الصلاة يؤتون الزكوه و هم راكعون»

«منحصراً كارگزار و سرپرست و اولي به نفس شما خداوند و رسولش و مؤمناني هستند كه نماز را به پا داشته و به نيازمندان در حال ركوع صدقه مي‌دهند»

و مراد از «الذين امنوا:مؤمنان»در اين آيه كريمه به اتفاق مفسرين،علي(ع)است، و آن كه رسولخدا(ص)در روز غدير خم درباره او فرمودند:«من كنت مولاه فهذا علي مولاه:هر كه من مولاي اويم اين علي(ع)مولاست او را»و نيز سرور عالميان در حقش فرموده:«انا مدينه العلم و علي بابها: منم شهر علم و علي در آن شهر است » و نيز دعاي آن سرور كه از خداوند عالميان درخواست نمود كه بهترين خلقش را بفرستد تا در خوردن مرغ بهشتي با آن حضرت شريك شودآنجايي كه عرض نمود:«اللهم ائتني باحب خلقك اليك:خداوندا،نزد من فرست محبوب ترين بندگان را در نزد خودت»و سرانجام بعد از وقوع قضايايي، علي(ع) در خوردن آن مرغ بهشتي با آن سرور شريك شد، و نيز در مواقف مختلف و موارد عديده از سيد لولاك خاتم الانبياء(ص) شنيده شد كه به علي(ع)ميفرمودند:«انت مني بمنزله هارون من موسي: يا علي نسبت تو به من نسبت هارون است نسبت به موسي» و فضائل بيشمار ديگري كه شمارش آنها به طول مي‌انجامد.

حال از شما خواننده گرامي مي‌پرسم:در محاربه و جنگ كردن با چنين شخصيتي-كه بدون كوچكترين شكي ممدوح خدا و رسول بوده و همگان بر مراتب فضل و تقوي و محبوبيتش نزد خداوند متعال و رسول خدا(ص)معترفنداجتهاد جايز است،ولي در سب و دشنام به بعضي از اصحاب-كه هيچ يك داراي چنين منزلت رفيعي كه براي علي(ع) ثابت است نبودند- اجتهاد ر وا نيست؟؟؟!!!

خواننده گرامي اگر خواهان آن هستي كه دلايل شيعه را در سب و لعن برخي صحابه بداني تا پايان اين مطلب دنباله دار همراه ما باشيد

ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 23:53  توسط هيئت تحريريه محبين علي(ع)  |